o LoLiGameS



    بيا زنده گي ديگري را شروع کنيم
    بي بادآوري ديروزهاي تلخ
    بي استرس فرداهاي نا معلوم

    بيا همين امروزي را که هستي
    که هستم
    بيا همين امروزمان را زنده گي کنيم
    با هم


آن روزها


هم نوشت ها







Template by ArmaZh
Special thanx to Nazliii






LoLiGameS

Tuesday, November 17, 2009
گاهی بعضی از حادثه ها
روابط
آدم ها
باعث می شه که آدم ها به کل تغییر کنند ...
اگر چه اون رابطه از دست رفته باشه
یا اون آدم رفته باشه ...
+ ولی تاثیرش همیشه می مونه و ما فراموش می کنیم که چه طور انقدر تغییر کردیم ؟!

Monday, November 16, 2009
یک سال قبل همین روزها ..
تولده % 5 ، با "مام شید "رفتیم کردان
و بسی لذت بردیم

+3 ماهه از مام شید خبر ندارم !

Labels: ,

Sunday, November 15, 2009
دیشب بعد از سه روز سخت کاری
خیلی خوب خوابیدم
تقریبن بیهوش شدم
تا صبح خوابت رو دیدم اگرچه حزویات خواب یادم نیست .

Labels: ,

Friday, November 13, 2009
یک سال پیش .. چنین روزی
آنقدر دلتنگت شده بودم که هر چه درد بود جلوی چشمم زنده رژه می رفت ...
سه ماه از رفتنت می گذشت
اگرچه اینترنتی و تلفنی ازت خبر داشتم
ولی تابوی نبودنت ... مرا در هم شکسته بود .

+ امسال اما 10 ماه است که حتا ای میلی هم رد و بدل نکرده ایم مگر برای تبریک روز معلم و نوروز
ده ماه است که از تو بی خبرم
هنوز به نبودنت عادت نکرده ام
به سرکوب حس و حرف هایم چرا ...
من به نگفتن عادت کرده ام
Sunday, November 8, 2009

هفدهم آبان یک هزار سیصد و هشتاد و هشت

سرعت اینترنت خیلی کم است و بیشتر سایت ها فیلترن

به سختی می تونم بلاگر رو باز کنم

" مام شید " عزیزم .. امروز شصت و چهار ساله می شوی

از ناهار روز تولد و کیک و شمع و کادو خبری نیست

و حتا قرار نیست زنگ بزنم و تبریک بگم ....

امسال را قرار است به شیوه شما بگذرانم ... بی توجه باشم " یا همان که شما تعادل در رابطه ها می نامید "

و این پست برای این است که کمی هم به شیوه خودم باشم .

+ تولدت مبارک

Labels: ,

Tuesday, November 3, 2009
به سختی خوابم برد
خوابت را دیدم
داشتم وسایلم را از خانه ات جمع می کردم تا بروم
مهمان داشتی
و سکوت تلخ من .. کنجکاوی همه را برانگیخته بود .
توضیح می دادی .. علت تلخی این روزهایت را
و صلاحی که جدایی ما را رقم می زند
عکسی بی هوا از من گرفته بودی
که گوشه ی آینه اتاقت بود .
پرسیدم " اینجوری راحتی ؟ .. این که ماه ها بگذرد و خبری از من نباشد ؟"
نگاهم کردی
با آن نگاه همیشگی
که همیشه دلم را می لرزاند
و پاسخ دادی " اگر این عکس نباشد .. حتا یادت نمی افتم
+ از خواب پریدم
دم صبح بود
روی تخت نشستم
تصمیم گرفتم
بارم را ببندم و برای همیشه از زنده گیت بروم
از رابطه ی هشت ساله
و امروز تمام روز تلخ گذشت ..

Labels: , ,

Saturday, October 31, 2009
باران می زند
از نزدیکای خانه تو می گذرم
شاملو می خواند
و
من فرمان را آنچنان محکم چسبیده ام که نکند باران واین صدا
وسوسه ام کند
زنگت زنم و تو سردتر از این روزهای بارانی
دل تنگیم را به سخره بگیری .

Labels: ,